دل تنگم بهار من
در راه بندان زندگی ،
در حصار سرگردانی ..سرا سیمگی
و سرگشتگی
تربچه نقلی ام
بوسه ای بده
بوسه ای، پیش از کا بوس شبم
بوسه ای ،پیش از دست تکان دادن وداعم
بوسه ای، پیش از پوسیدنم در انتظار
بوسه ای با مزه ی علف و آفتاب
بوسه ای، که کرگدن نمیفهمد
بوسه ای که آشتی جاودان
و آخر خستگی های من است
۱۸/۱/۹۱
کجا
از کجایم میآویزی؟
به کجا می گذاری ام
کجایم میبری
به کدام آغلم میبندی؟
و کجا سرفه کنم...؟
بوته های علف در باد ماهور وار
و من سر در گم پریشانیت
جا مانده ی قرون وسطی
که مصلوبم می خواهی
در چار میخ
و آن میخ دیگر که تویی
من حرام حلال تو شدم
۱۸/۱/۹۱
چه اندام زشت وغول آسایی داریم
نسبت به گاو
چه رفتارهای زشتی
جنگ
دانشگاه ها
ادامه ی دیوانگی ماست
شعر پرواز من است
اگر مثل گنجشک پرواز میکردم
چه لزومی داشت
اینقدر به همه جایم فشار بیاورم
برای گفتن شعری
۹۰/۱۰/۱۴
خوشحال میشوم که کنارم رها شوی
اندازه ی تمامی زنجیر ها شوی
آن سالها که رفت به حالم نظر نه...کرد
زودی تو جای این همه ی دیر ها شوی
خوشحال میشوم که به حالم ..نگاه کن
از ابتدا به آخر بی منتها شوی
خوشحال می شوم که به هر ساعت آمدن
درد فراق ثانیه ها را دوا شوی
خوشحال میشوم که ببوسم دو چشم تو
پرهای من به اوج مرا رهنما شوی
خوشحال میشوم که به حال خوشم دچار
ای نور چشم طوطی من توتیا شوی
خوشحال من تو ما و شما او و دیگران
تا آخرش تو باشی و هر گز جدا شوی
(۹۰/۹/۷)
یلدای دل مرا اجاقی ای دوست
شاید برسد کهنه چراغی ای دوست
سرد است دل و زمانه و یلدایم
خورشید شب داغ فراقی ای دوست
که دیده است خری در طویله گیر کند
که دیده عشق دل گرگ را اسیرکند
بزی که میپرد و شاخ میزند به درخت
بعید نیست که چوپان خویش زیر کند
به گریه میدوی و دست میگزی ناچار
چه کس شکایت سیلی دلپذیر کند
میان قوری وقلبت حکایتی خواندم
اگر ز سینی امکان یکی حریر کند
شب ستاره ای وسقف آسمان سوراخ
چه میخ را به چه سوراخ با چه گیر کند
دوان به روی دو ذستیم و پایمان به هوا
به باغ ریگ کبوتر و نامه دیرکند
به زیر سر متکا را چنار میدیدم
که دست در کمرش چشم هام گیر کند
۹۰/۹/۱۴)
سر که ستاندی کله دهی به چه کارم
مخمل سرخی سر جنازه گذارم
باده فروشی نماند در گذر من
عمر به کابوس اژدها بسپارم
ای دل غافل اگر زمانه چنین است
لطف کن و زنده زنده خا ک گذارم
شور و طرب رفت شرح غصه دراز است
زان نفسی میکشم که آه برآرم
با سبدی از ستاره تکه ای از ابر
میروم ای آسمان نمانده قرارم
کاش ببارد نمی به حاصل خشکم
باد موافق ببر به شهر و دیارم
باز ببینم شبی به خواب که در باغ
می زندم چهچهه هزار هزارم
(۹۰/۶/۱۸)
من وتو توی خانه رفتیم و
غزل عاشقانه گفتیم و
مدرسه رفته و سوادیدیم
غزل پست مدرن خواندیم و
آنچه را که نبود فرضیدیم
قدرالقدرتی کشیدیم و
از مترسک همیشه ترسیدیم
ترس خود را به کوچه بردیم و
عدسی میوه ی بهشتی شد
سنگ پا را حریر دیدیم و
باغ ما را کلاغ شد بلبل
برف مرداد ماه رفتیم و
شب تا صبح را نخوابیدیم
صبح شد تا به شام خفتیم و
خرس اگر زنگ خانه را زنگید
متل جانش بغل گرفتیم و
تق تتق تق تتق تتق تق تق
این که لق آن که لق نیفتیم و
جمعه۱۱/۶/۹۰
برچشم دختری
برای ندیدن کسی
که آن طرف خیابان زنده بود.
انگشتم را در گوشم میگذارم
ریش سفیدانتان
بر عصاها خشکیده
نگاه میکنند.
<۹۰/۹/۳۰>
که شمر کور شود این محرم نود است
که دیده این همه مخلوق ودست ها بالا
ببار نم نم اشکم که عشق لم یلد است
قناری
در قلبم لانه ای بساز
پیش از مردنم
سگ ها برای لاشه ی من زوزه میکشند
۹۰/۴/۲۵